اي عزيز! خواهي كه زندگاني روزمرهات آسوده باشد از مولانا مخوان! هر كه در بحر مولانا فرو رفت اين زندگاني بر او سخت شد. مولانا عقل دنيايت را زايل ميكند و به تو شهود ميدهد. مولانا به تو بال ميدهد و جهان را بر تو تنگ ميكند. مولانا شادي خوش كاذب را از تو ميگيرد و به تو شادي محزون راستين ميدهد. او خواب خوش ما زندانيان خو گرفته به محبس تن را برميآشوبد و چقدر بيخبري نعمتي شيرين است. از مولانا مخوان «تا تو هم در بلا نيفتي» زيرا آنچه ميگويد به كار ما دنياييها نميآيد. مگر اين كه همه با مولانا آشنا شوند و همه به آن «شادي» و مستي كه او ميگويد دست يابند. مولويدوست و مولاناخوان و مولوناگو بسيارند اما چون مولانا بودن دشوارتر از هر كلامي است.
سال بزرگداشت مولانا و سالگرد تولد مولاناست. اين روزها بر سر فارس و ترك و ايراني و عثماني و افغاني بودن او دعواست اما دعواي زرسالاري و توريستي است. مولانا متعلق به كسي نبود. متعلق به همه بود و نبود. و متعلق به همه هست و نيست. او انسان ديروز و امروز و فردا و بيمرزترين انسانها بود. چه فرقي ميكند هوار بكشيم كه مولانا مال ماست اما او را نشناسيم؟ چه فرقي ميكند جنگ فارس و ترك راه بيندازيم ولي حتي بيتي از اشعار او را درك نكرده باشيم و انديشهي مولانا ميان عوام جاهل ما راه نيافته باشد؟ مولانايي كه خود مجموع تمام مذاهب بود و از كافر و مسلمان و گبر و نصارا و جهود باورش داشتند و دارند. امروز از متعصبترين مسلمانان تا لائيكترين افراد از مولانا مثال ميآورند و اين شگفتي و درس براي تمام ما بس. شايد به خاطر اين كه خود همه را قبول داشت و دشمن هيچ مذهب و نژادي نبود و عجيبتر اين كه براي هر فرقهاي محل مثال و مرجعي گذاشته است و شگفتتر اين كه جهان غرب (انگليسيها، آمريكاييها و آلمانيها به ويژه) او را بيش از ما مدعيان شناخته و پاس داشته است. واقعاً اين چه شوري است كه ادوارد براون و آنه ماري شيمل و رينولد نيكلسون و دهها تن ديگر را شيداي مولانا كرده است؟ يك آلماني كه مولانا را درك كرده و شيفتهي او شده به حقيقت مولانا نزديكتر است يا يك ايراني كه تنها نام او را ميداند!؟
مولانا جوهره و مانيفست تمام فرهنگ ماست. مولانا شرف تمام بشريت است و اگر عدهاي ميخواهند به نام او كاسبي كنند به خاطر عدم درك مولاناست. گيريم كه تركيه از قونيهي او خوب پول درميآورند اما واقعيت اين است كه به جز خواص ما در ايران كمتر او را ميشناسند و اين مايهي شرمساري است نه جدالهاي توريستها و كاسبها بر سر گور او. بايد مولانا را بيش از اينها شناساند و از او گفت.
و تو كه غزليات يا مثنوياش را ميخواني اگر قدرت پذيرش داشته باشي هر بار كليدي از آن كشف خواهي كرد و زندگاني ميان كساني كه نميدانند بر تو سختتر و دشوارتر خواهد شد. اشعار او عجيبترين معماها و پازل ها را دارد كه با هيچ منطق رياضي و استدلالي قابل بيان نيست. او به جهانهايي دست يافته كه ما قادر به درك آن نيستيم. هر كس به قدر فهم خود كليدهايي از انديشهي او مييابد:
اين چه ميگويم به قدر فهم توست
مُردم اندر حسرت فهم درست
و نيك ميدانيم كه اگر مولانا نبود، شمس هرگز برنميآمد. تولدت مبارك مولاناي ما. روح تو با ماست، در تمام تاريخ.
:: لينك ::