روزنوشت‌ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
وبلاگ‌ها و مطبوعات
يک‌شنبه - ۲ دي ۱۳۸۶

وبلاگ‌ها و مطبوعات

نكته‌اي به نظر رسيد كه البته خطاب آن به مطبوعات و نشريات داخلي است و اهميت آن را بعد از خواندن اين مطلب كوتاه حس خواهند كرد. معمولاً برخي نشريات در سال‌هاي اخير هر جا ستون كم مي‌آورند به اينترنت رو آورده و مطالبي را از ميان آن كپي مي‌كنند. لازم به يك يادآوري بسيار مهم است كه ذات اينترنت با مطبوعات در ايران و بازخورد آن ميان مخاطبيان و تأثير «پيام» آن به دليل ماهوي و محتوايي اين دو بسيار متفاوت است. اين را روزنامه‌نگاراني كه در هر دو حوزه كار كرده و تجربه دارند به خوبي خواهند فهميد. مطبوعات حداقل در مقايسه با وبلاگ‌ها و نشريات آنلاين، رسانه‌اي سنتي به شمار مي‌روند و بحث اينجا در مورد تضاد هميشگي سنت و مدرنيته در ايران است!

نمونه‌هاي بسياري بر اساس تجارب گذشته در اين مورد مي‌توان مثال زد. چه بسا يك مطلب كه در يك وبلاگ نوشته مي‌شود تاثير آنچناني جز بر بخش معدودي از وبلاگ‌خوان‌ها و وبلاگ‌نويسان ندارد. اما همان مطلب وقتي در قالب مطبوعات (به صورت فيزيكي و ملموس) درمي‌آيد حداقل در داخل ايران تاثير متفاوت‌تري دارد. فرض شما امكان دارد مطلبي در مورد سياست يا جامعه بنويسيد، عكسي يا كاريكاتوري بگذاريد و مدت‌ها و ماه‌ها و سال‌ها نيز در سطح اينترنت ايراني پايدار باشد و لينك‌هاي بسياري نيز بگيرد و حتي بسيار بيشتر از تيراژ يك نشريه خوانده شود و بحث‌هاي بسياري در مورد آن بشود اما هيچ واكنشي در عالم حقيقي (جامعه ايران) نسبت به آن مطلب مشاهده نكنيد چون مخاطب شما حداقل در زمينه دانش روز و نيز بافت سني و حتي طبقه اجتماعي و تحصيلي «خاص»تر است. شايد اگر تمام وبلاگ‌هاي ايراني را جمع كنيم جز ميان خودشان كمتر تاثيري را نظير مثلاً وبلاگ Boing Boing بر عالم واقعي داشته باشند. حال اگر همان مطلب در قالب مطبوعات (فيزيكي و عيني) منتشر شود، بازخورد بسيار متفاوتي خواهد داشت چون اينجا با مخاطب «عام» و يا مخاطب خاص خوگرفته به رسانه‌هاي سنتي بيشتر سر و كار خواهيد داشت. بسيار اتفاق افتاده چاپ يك كلمه يا يك جمله يا مقاله و عكس و كاريكاتوري در نشريه‌اي جنجال به پا كرده، باعث آشوب و بحران و درگيري شده و در نهايت موجب تعطيلي آن نشريه شده است.

وبلاگ‌ها به دليل ذات تمركزناپذيري و آزاد آن، گاه جسور و بي‌پرده و خارج از قواعد و قوانين مطبوعاتي و وراي زبان مرسوم مطبوعاتي مي‌نويسند و اغلب نثر وبلاگي و حتي مخاطب آن بسيار با نثر مطبوعاتي و محافظه‌كاري و محدوديت‌هاي قانوني آن و نوشتن در سايه‌ي شمشير داموكلس قانون مطبوعات متفاوت است و تفاوت اين دو گونه «رسانه» حداقل در اين مورد خود را نشان مي‌دهد.مثلاً سال گذشته بود كه كپي‌برداري و چاپ مطلب طنزي از يكي از وبلاگ‌نويسان بدون ذكر نام او در نشريه‌اي محلي در بندرعباس موجب جنجال و تعطيلي آن نشريه گرديد. حتي عده‌اي كفن‌پوش شده و دفتر نشريه را آتش زدند! در حالي كه همان مطلب مدت‌ها در اينترنت بوده و جمع بيشتري آن را خوانده بودند.

براي مخاطب ايراني خوگرفته به رسانه‌هاي سنتي (مخصوصاً تلويزيون و مطبوعات) از اين واكنش‌ها و تضادها و گاه سوءتعبير و سوءتفاهم‌ها بسيار بسيار اتفاق مي‌افتد. گوناگوني انديشه‌ها و تفرق زباني و قومي و گاه غلبه‌ي احساسات عمومي بر افكار عمومي در ايران و نيز عدم توسعه فرهنگ همگرايي و همه‌پذيري و البته عدم وجود جريان اطلاع‌رساني آزاد و نيز فضاي به شدت سياسي كشور و همچنين توسعه‌نيافتگي اينترنت و رسانه‌هاي مدرن و يا بي‌تجربگي برخي مطبوعات، از مهم‌ترين علل چنين رويدادهايي است.

در نهايت توصيه به اصحاب مطبوعات و مديران مسؤول و سردبيران نشريات و هر نوع مطبعه‌ و نشريه‌ي كاغذي داخلي و محلي و سراسري در ايران اين است كه اين نكته را نه به عنوان مساله‌اي محافظه‌كارانه بلكه به عنوان شناخت تاثير دو رسانه‌ي متفاوت و واكنش مخاطبين اين دو، در نظر بگيرند و در كپي مطالب از اينترنت و سايت‌ها به ويژه مطالب وبلاگي در حوزه جامعه و سياست و به ويژه از افراد ناشناس يا بدون سابقه مطبوعاتي كه قوانين و وضعيت موجود را نمي‌شناسند، بسيار مراقب باشند كه برايشان بعداً مشكل ايجاد نشود.

■ نكته:

مؤثرترين رسانه‌ها و ابزارهاي رسانه‌اي و فرهنگي در ايران از ديدگاه من به ترتيب:

1- شايعات و روايات شفاهي!

2- كانال‌هاي تلويزيون داخلي (صدا و سيما)

3- كانال‌هاي تلويزيون خارجي (ماهواره‌اي)

4- راديو‌هاي خارجي (بيگانه!)

5- راديوهاي داخلي (خودي!)

6- سينما، فيلم، ويديو

7- مطبوعات

8- اينترنت و وبلاگ‌ها

9 – كتاب

10- نمايش (ته‌آتر)

11- ساير

:: لينك ::

لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
يك ايراني عاشق صدام!
توصيفي بسيار زيبا درباره زمين
.
مزه مزه مي‌كنه بزنه نزنه
اگه مي‌توني منو بكش!
شوهر ظالم محصول رژيم!
همه چيز درباره فارنهايت 451
عضو شيردهي!
براي خودمان متأسفم!
وبلاگ‌نويسي و ترس از بزرگ شدن
نوشته‌هاي اصلي
ليست نوشته ها
گروه هاي نوشته ها

جستجو

آرشيو نوشته ها
بهمن ۱۳۸۸
شيدسچپج
۲۶ ۲۷ ۲۸ ۲۹ ۳۰ ۱ ۲
۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹
۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶
۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰ ۲۱ ۲۲ ۲۳
۲۴ ۲۵ ۲۶ ۲۷ ۲۸ ۲۹ ۳۰
خروجي هاي XML


ساير امکانات
جستجو
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
خروجي هاي اطلاعات

يك فنجان طنز تلخ
links
گزارش‌ها
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۶۷۵۹۳۳۰ صفحه
مشاهده امروز: ۱۰۵۲ صفحه
بيشترين مشاهده:
سه‌شنبه - ۲۱ آبان ۱۳۸۷
تعداد: ۱۴۹۷۸ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۵ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
دوشنبه - ۲۴ اسفند ۱۳۸۳
تعداد: ۷۷ نفر
تبليغات
دبليو ايکس بلاگ WX-Blog
نرم افزار مديريت وبلاگ، فتوبلاگ، روزنوشت و لينکدوني به همراه امکانات ويژه براي کاربران فارسي زبان
Gooya UK
Gooya UK

Persian Media Resources with Direct Online Access to Persian TV Channels, Radio Stations, News, Links, World TV, Internet Tools & other Media Resources
پي سي دانلود
P30 Download

بهترين مرجع نرم‌افزاري فارسي‌زبان

دانلود جديدترين نرم‌افزارهاي روز
گروه نرم‌افزاري وبيليکس
برنامه نويسي سايت‌ها و سيستم‌هاي نرم‌افزاري، مديريت سرورهاي اينترنتي و نرم افزاري و خدمات ثبت دامنه و تخصيص فضا
يك فنجان طنز تلخ

يك فنجان طنز تلخ - گزيده طنزهاي مطبوعاتي و اينترنتي ناصر خالديان، در كتاب‌فروشي‌هاي معتبر و غيرمعتبر!
نگاه طنز ناصر خالديان به جامعه، فرهنگ و رسانه‌ها

khaledian@gmail.com

مشاهده نوشته ها بترتيب به صورت
مهار بيابان‌زايي
دوشنبه - ۴ دي ۱۳۸۵

 مهار بيابان‌زايي

براي ما فرزندان كوهستان و جنگل و دريا و شهر و سيمان، سخن گفتن از كوير و «بيابان‌زايي» چندان ملموس نيست. دغدغه‌ي بسياري از ما هم نيست و شايد هم فكر مي‌كنيم لازم نيست در مورد آن فكر كنيم! «به هر حال ما كه جاي‌مان امن است، كاپوچينويمان را مي‌نوشيم و ما را سننه!». براي من يكي نيز به عنوان وبلاگ‌خوان و وبلاگ‌نويس در اين چند سال پيش نيامده كه جز در خبرها به مفهوم بيابان‌زايي و هراس و خطري كه پشت اين واژه هست بينديشم. هر چند خود عضو انجمني محيط زيستي بوده و مطالعات كوتاهي داشته‌ام. تا اين كه اين چند ماه اخير وبلاگ مهار بيابان‌زايي را كشف كردم. اين «كشف» به معني دقت در رفتار و نگاه انساني و دلسوزانه‌ي نويسنده‌ي پشت آن است و نه چيز بي‌جان و مجازي به نام وبلاگ و آموختن خيلي چيزهاي ديگر كه مطمئناً جز از طريق اين وبلاگ نمي‌شد آموخت.

وبلاگ آقاي درويش نمونه‌ و الگوي مناسبي از كاركرد علمي و محتوايي وبلاگ و در طبقه‌بندي خاص خود (وبلاگ‌هاي زيست‌محيطي) است. اگر از من بپرسيد كاركرد واقعي يك وبلاگ‌ در وقايع‌نگاري و سفرنامه‌نويسي و دادن اطلاعات به خوانندگان بايد چگونه باشد حتماً اين وبلاگ را به عنوان يكي از نمونه‌هاي خوب مثال خواهم زد. اگر هم معناي «اكتيويسم» وبلاگي چيز درستي باشد مطمئناً نويسنده وبلاگ مهار بيابان‌زايي يكي از بهترين اكتيويست‌هاست و تجارب عيني خود از محيط و بخشي از نگراني‌ها و دغدغه‌هايش در رشته مورد نظر را با شور و انرژي عجيبي در وبلاگش مي‌نويسد و گاه آدم را ياد شور و دلسوزي دكتر بسكي مي‌اندازد. او اين هراس از بيابان‌زايي و خطرات پيش روي محيط زيست را به خوبي به خواننده منتقل مي‌كند. اين رزومه‌‌ي خوب و محترمانه‌اي كه آقاي درويش در وبلاگ خود نوشته اين ديدگاه را به خوبي نشان مي‌دهد، هر چند كه از وبلاگ‌هاي غيرعلمي چنين انتظاري نمي‌رود كه حتماً داد و ستد اطلاعاتي داشته باشند: «مي‌كوشم تا با به تصوير كشيدن منظري كه از آن به جهان پيرامونم مي‌نگرم، هم بر حجم و وزن جستارها و گرايه‌هاي زيست‌محيطي در دنياي پوياي وبلاگستان بيافزايم و هم به مدد پژواك و بازخورد انتشار افكارم در اين محيط ارزشمند مجازي و تعامل با مخاطبين گرامي مهار بيابان‌زايي، به پالايش و ويرايش بيشتر ديدگاه‌هايم، توفيق يابم».

همه مي‌دانيم كه توجه به مسائل زيست‌محيطي يكي از اركان جوامع مدني و مترقي است و معمولاً در فرهنگ‌هاي پيشرفته نهادهاي مدني بسياري در اين مورد وجود دارند كه بعضاً صاحب قدرت و توانايي‌هاي بسياري نيز هستند اما متاسفانه در ايران به دليل سياست‌زدگي مفرط در همه چيز با اين مساله به صورت تفنن يا تنها در حد وظايف سازمان محيط زيست و نه تمام ساكنان ايران برخورد مي‌شود. به هر حال اگر به اين مسائل علاقه‌اي نداريم و محيط زيست دغدغه ما نيست مانع از آن نمي‌شود كه به زحمات آقاي درويش در اين وبلاگ و نوشته‌هاي دلسوزانه و بسيار مفيدش توجه نكنيم. با آرزوي سلامتي براي ايشان و ديگر دوستان، اين هم از معرفي وبلاگي خوب در پايان سال 2006!

 

:: لينك ::

167 گلوله براي دو نفر
دوشنبه - ۴ دي ۱۳۸۵

Bonnie & Clyde

بله، بله، في داناوي  نانا! البته هنوز از جانب خود خانم داناوي پيشنهادي به من نرسيده، شايد به دليل كهولت سن‌شان در آستانه شصت هفتاد سالگي باشد اگر هنوز مانده باشند. (خب حالا من اينو چيكارش كنم!؟).
خب هر چند من به سلبريتي‌بازي و پرستش بت‌هاي سينمايي علاقه‌اي ندارم اما اين هم بهانه‌اي براي نوستالژيا و نوشتن و يادي از فيلم‌هاي قديمي است. باني و كلايد از كلاسيك‌هاي محبوب خيلي‌هاست و البته تا آن حد نوستالژيك هست كه از خاطر نسل‌هاي قبلي بينندگان سينما نرفته باشد و براي ما نسل جديدتر نيز جذابيت خاص خود را داشته باشد.
باني و كلايد شعر خشونت است. شعري كه با هيچ پايان ديگري جز مرگ خونين باني و كلايد نمي‌توانست اين فيلم را در رده يكي از بهترين كلاسيك‌هاي تاريخ سينما قرار دهد. تا مدت‌ها از باني و كلايد به عنوان يكي از خشن‌ترين فيلم‌هاي تاريخ سينما ياد مي‌كردند. (البته آن موقع هنوز برادر تارانتينو وجود نداشت كه باني و كلايد را لطيف بدانند و معناي خشونت را بيشتر بدانند!) مي‌گويند يكي از خشن‌ترين فيلم‌هاي تاريخ سينما اما من آن را يكي از عاشقانه‌هاي تاريخ سينما و در مايه فيلم‌هاي زوجي جاده‌اي ديدم. فيلم‌هاي سفر و جاده‌اي از اين نوع نيز هميشه محبوب بوده‌اند. با عشق آغاز مي‌شود و در مسير جاده به اوج مي‌رسد و در پايان راه به مرگ ختم مي‌شود. آن جان سپردن دوشادوش باني و كلايد، آن رقص سماع‌گونه‌‌شان كه در برابر اصابت گلوله‌ها آبكش مي‌شوند، انگار كه يك گلوله يا ده گلوله براي اين دو گنگستر عاشق كم است و بايد 167 گلوله به آنان زد كه مبادا زنده شوند. و  آن شور و زيبايي زنانه «في داناوي» در برابر جذابيت مردانه و سردي «وارن بيتي» كه انگار نمي‌خواهد چيزي اين عشق غريب مقدس و گنگستري را خراب كند. و آن زمانِ رواني گلوله‌باران پاياني كه بي مدد اسلوموشن و در ذهن تماشاگر بهت‌زده چقدر كشدار و طولاني مي‌آيد و همدردي او را نسبت به اين دو گنگستر عاشق و سارق برمي‌انگيزد و از آنان در فرهنگ آمريكايي يك اسطوره ساخته است.
اينجا تبهكاري و سرقت نيست كه بن‌مايه‌ي داستان است وگرنه تماشاگر هرگز با مرگ آن دو احساس اندوه نمي‌كرد. اينجا عشق است كه اهميت دارد و آقاي آرتور پن آن را بر اساس زندگي باني پاركر و كلايد بارو ماهرانه به تصور كشيده است. شايد باني و كلايد واقعي پيش از آن كه مانند فيلمِ آقاي آرتور پن عاشق باشند، عاصي و حتي به دليل بحران اقتصادي آمريكا، گرسنه بودند. باني پاركر براي كلايد شعر + + مي‌گفت و شايد همين اشعار اوست كه از آنان به جاي جنايتكاران چهره‌هاي مثبتي در ذهن ديگران ساخته و  از تبه‌كاران معمولي متمايزشان كرده است.
هر چند در جريان بت‌سازي هاليوود، باني و كلايد واقعي به جذابيت فيلم نيستند. نه كلايد جذابيت وارن بيتي را داشت و نه باني پاركر با آن لباس دامن بلند دهه سي مانند في داناوي با دامن كوتاه‌تر و تماشاگرپسند! بود. داستان واقعي اين دو تبه‌كار غمناك‌تر از فيلم رمانتيك آنهاست.
اين حقيقت دارد كه كمتر كسي از زن يا مرد مانند چهره‌هاي خيالي و گريم شده‌ي سينماست. تلويزيون و سينما و شبكه‌هاي ماهواره‌اي با هنرپيشه‌ها و  نمايش جهان پرزرق و برق غيرواقعي و پرداختن به حواشي زندگي‌ مشاهير و هنرپيشه‌ها و خوانندگان، سطح توقع آدم‌ها از يكديگر و زنان و مردان را از هم به خصوص در وضعيت جسماني و جاذبه جنسي به طور كاذبي بالا برده است. همه انتظار زيبايي ظاهري و مانكن بودن يا خوش‌اندام و عضلاني بودن از يكديگر را دارند چون آدم‌ها همه از يكديگر كمال مي‌خواهند ولي خود هيچ وقت كامل نيستند. اين بخش منفي ماجراست وگرنه سينما بايد به همين شيريني و انگيزش خيال باشد و با اين همه اين كارخانه‌ي روياسازي هاليوود است كه مي‌تواند با آميزه‌اي از رمانتيسم از داستاني اين‌چنين خشونت‌بار و خونين «حماسه» و «عشق» (از نوع و ديدگاه فرهنگ آمريكايي البته) بيافريند و فرهنگ آمريكايي را با همين قلقلك احساسات و عواطف، در دنيا گسترش دهد. چيزي كه بايد مراقب بود فقط جنبه‌هاي مثبت و آموزنده‌ي آن را آموخت.

:: لينك ::

تبرئه شد
يک‌شنبه - ۳ دي ۱۳۸۵
خبر تبرئه آرش سيگارچي پس از چند سال آزار و زندان و رفت و آمدهاي مكرر از جهتي مايه‌ي خوشحالي است و از جهتي تاسف بسيار. تاسف بر عمر تباه شده‌ي جواني در لابلاي كلاف هزارتوي قوه قضاييه‌اي كه تعريف مشخصي از جرم سياسي ندارد و اين همه مجرمان واقعي را رها كرده و متعصبانه به قوانين و مصاديق كهنه‌اي چسبيده كه جز ايجاد عداوت و بي‌عدالتي حاصلي ندارد. واقعاً اگر ميشد آمار گرفت معلوم مي‌شود چند درصد از مردم روزنامه و كتاب مي‌خوانند يا حتي مي‌دانند وبلاگ چيست يا چقدر از مردم اصولاً به راديو فردا و امثالهم اطمينان دارند. و تاسف بر اين چند سالي كه آرش با اين همه مصيبت دست به گريبان بود و كاري نيز از كسي برنمي‌آمد جز ابراز همدردي. كاري هم برنمي‌آيد جز اين كه قوانين بيمار فعلي را بايد درمان و عوض كرد تا امثال آرش سيگارچي به هر علتي اين گونه قرباني بروكراسي قضايي نشوند. دست به گريبان شدن آرش با مرگ برادرش و سرطان متاسفانه تراژدي بدتري است كه ابراز تالم و همدردي ما نيز نمي‌تواند آن را جبران ‌‌كند. همين كه با وجود اين همه بلايا از ايران فرار نكرده و اپوزيسيون بازي در نياورده خودش صبر ايوب مي‌خواهد. اگر قوه قضاييه از ما نيست و خود صاحب علت است، اميدواريم همه بتوانيم به او كمك كنيم كه به عنوان يك جوان ايراني و دوستي از خود ما بتواند زندگي پر از آرامش و بهتري از گذشته داشته باشد. اينجا همه چيز را نوشته است.

 

يلداخانوم بازي
يک‌شنبه - ۳ دي ۱۳۸۵
 

ممنون از لطف دوستان، خانم‌ها: پينكفلويديش، شرتو، از خود با خويش، آورا، غزل و آقايان: پارسا صائبي، محمود فرجامي، جلال سميعي... و ديگر دوستان بي‌وبلاگ و وبلاگ‌خوان! وبلاگاً و اي‌ميلاً و اس‌ام‌اساً به خاطر دعوت‌شان به بازي. البته اول بار در وبلاگ پارسا ديدم كه هميشه به اتفاق بقيه دوستان لطف داشته و تا امروز كه شب يلدا رفته پي كارش هر كاري كردم فرصت نشد بنويسم. البته فكر مي‌كنم چون منبع اين بازي خارجي بوده بايد طبعاً تا پايان كريسمس ادامه پيدا كند نه شب يلدا. ملت كه هميشه آن‌لاين نيستند مخصوصاً افراد داخل ايران. به هر حال از طرح‌هايي كه موجب شكوفايي طنز خلايق شود و البته دوستي‌آفرين باشد استقبال مي‌كنيم! گفتم كه از «من» نوشتن هم دم دست‌ترين و راحت‌ترين نوشتن‌هاست. به قول شرتو: «من»م بازي.

خب 5 چيزي كه از من نمي‌دانستيد!؟ يعني چيزي شبيه اعترافات جنسي ژان ژاك روسو يا اعتراف اخير گونتر گراس بشود؟ ما كه از اين چيزها نداريم. اگر هم در مورد ترسيدن يا نترسيدن از سوسك و موش و عقرب است كه بقيه دوستان نوشته‌اند ما از هيچ چيز به جز هيولاي درون بعضي بشرهاي دوپا نمي‌ترسيم. بعضي هم كه خواندم در مورد آقابازي و خانم‌بازي (يلداخانوم‌بازي) نوشته بودند كه هيچ چيز عجيب و تازه‌اي در آن نبود (براي جوانان طبيعي است!). البته اين بازي رگه‌هاي طنز كمتري نسبت به بازي قبلي دارد شايد چون بيشتر به اعتراف نزد كشيش مي‌ماند.

يعني اين همه ما اينجا در مورد خودمان مي‌نويسيم كافي نيست؟ خب من هر كاري كردم چيزي براي اعتراف كردن نداشتم كه به درد كسي بخورد. بنابر اين هر كس پنج خصلت شخصي من را از روي نوشته‌هايم به درستي حدس بزند و با نام چهار نفر ديگر در وبلاگش بنويسد، تبليغ وبلاگش را يك سال در بخش تبليغات اينجا قرار مي‌دهم. من هم پنج خصلت او را حدس زده و چهار نفر ديگر را معرفي مي‌کنم. هر كسي از ظن خود شد يار من.  خب اين هم شروع نوعي بازي ديگري است و به نظرم كشف آدم‌هاي ديگر و نکات مثبت‌شان مهم‌تر و ارزشمندتر از عريان كردن خود است.

در مورد معرفي پنج نفر هم، آقا ما دوست‌نوازيم نمي‌شود به جاي پنج نفر پانصد نفر معرفي كنيم؟ هر كاري كرديم نشد فقط پنج نفر معرفي كنيم. به همين خاطر همه‌ي آن دوستاني كه در لينك اينجا هستند و ننوشته‌اند از طرف من دعوتند! شما بنويسيد به دعوت من كاريتان نباشد! اين نوشته به منزله دعوت‌نامه رسمي از شما براي شركت در اين بازي تا پايان كريسمس مي‌باشد و ارزش قانوني ديگري ندارد!

 

:: لينك ::

بيل و القلم
جمعه - ۱ دي ۱۳۸۵

 

* تضميني بر غزلي در نتوانستن بي‌بي‌گل و تركيبي از لطفاً: نه! خوابگرد:

مدت‌هاست كه نيستم. صبحگاهان كه با صداي چندين دسي‌بلي نون‌خشكيه بيدار مي‌شوم و خورشيد فسفري كه جفت پا توي چشمم مي‌پرد، بيل و كلنگم را كه عبارت باشد از يك خودكار بيك و مشتي كاغذ برمي‌د‌ارم و تا بوق سگ كه دراز به دراز و افقي به افقي به لانه بازگردم مثل چي بيل و قلم مي‌زنم و شباهنگام ايضاً پت پت كردن رقص لزگي انگشتان بر صفحه‌ي كيبرد و گزيدن چند رنگ از ميان چند ميليون رنگ محض درزگيري ترك ديوار بلند مخارج كه بداني زندگي همه‌اش ffffff نيست و گاه ۰۰۰۰۰۰ است و ناجور. بماند ناگفته‌ها كه هنر مي‌خواهد از زير اين زبان كشيدن كه گوش نامحرم نباشد جاي پيغام گوگوش بود به نظرم يا داريوش يا چيزي در اين مايه‌ها. زمانه، زمانه‌ي سكوت است.
مدت‌هاست كه پرنده‌ي آرزويم به پدافند قلماسنگ روزگاران آماج قرار گرفته و اين پرنده‌ي وحشت‌زده در حال جاخالي دادن‌هاي مكرر از تيرهاي زمينيان است و با بال‌هاي باندپيچي شده در آسمان زندگي زيگزاگ مي‌رود. اين پرنده به كمك كسي نياز ندارد و مي‌تواند - اگر زمينيان بگذارند – بي‌حسرت خرده نان‌هاي زميني بلندتر از اينها بپرد، شايد حتي تا سياره‌ي مادر. اما هر كس زنجيري به دور پايش بسته و هر ناكس تيري به جفا بر او انداخته و احساس هشت‌پاي غمگيني را دارد كه با هر دست و پا به كاري مي‌رسد اما خود در تور گير افتاده و كسي از خودش نمي‌پرسد. شايد هم مثل پروانه‌اي در مشت... جان خودتان اگر شما در چنين وضعيت تراژيكي باشيد جاني براي پرواز برايتان مي‌ماند؟
بله همه چيز همان است كه بود. تغيير وضع موجود... شوريدن يا نشوريدن، انقلاب كردن يا نكردن، بودن يا نبودن، مساله‌اي نيست. وقتي دنيا به كام ابلهان مي‌شود، دوره‌ي انحطاط بزرگ تا زوال كامل فرا رسيده است. زمانه، زمانه‌ي سكوت است تا ببينيم اين ديوار پوسيده كي فرو مي‌ريزد

<< صفحه بعدي ۰۱ ۰۲ ۰۳   ...   ۱۰ ۱۱ ۱۲   ...   ۵۸ ۵۹ ۶۰ صفحه قبلي >>
اشخاص
يوسف منيري
هادي حيدري
پرويز زاهد
محمدسعيد حنايي كاشاني
يونس شكرخواه
مهرداد هاني
سيدهاشم هدايتي
مهدي جامي
سعيد جعفري
مهدي حكيمي




امکانات
تبادل لينک
به اينجا لينک داده‌اند:
ثبت سايت در ليست خودتان
مراجعه به: