كسي كه فكر ميكند سانسور تنها منحصر به حكومت است، خوشخيالي بيش نيست. سانسور گاهي بسته به منافع ملي، يا جمعي يا فردي و سليقهاي هميشه وجود داشته و گاه ناگزير است. من و تو هر كدام يك سانسورچي با عينك تيره در وجودمان داريم. چون برخلاف ظاهر «منافع» هميشه مقدم بر دمكراسي بوده و خواهد بود. فقط اينجا مسأله حق يا ناحق بودن اين امر است. ما توقع انصاف داريم ولو از جانب دوستي مثل مهدي جامي باشد و آن را نقد خواهيم كرد، كاكا هم برادر. يك اپورتونيست ميگويد: زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز. اما يك منتقد شورشي آزادانديش و تنها، كه نميخواهد به خاطر مصالح همرنگ جماعت شود ميگويد: تو هم حقت را از زمانه بگير! زمانه؟ البته كه راديو زمانه هم وقتي نظري به ضررش باشد 24 ساعت كه سهل است 24 سال هم آن را ثبت نميكند. مثل اين نظر پايين كه بر اين مطلب محمود براي زمانه نوشته بودم. به هر حال چون دوست دشمن است شكايت همينجا كنيم!:
«محمود جان مرسي. البته فكر ميكنم اين پست شريف داروغگي را بياييم با هم قسمت بكنيم كه نان و روغنش به هر دويمان برسد به عنوان نمونه در اين مقاله شما هم و ايضاً ميزگردهاي دبش همين حرف من را شايد هم بهتر زدهاي. حالا شما بر حسب شرايط زمان و سياست زمانه، نامش را داروغگي بگذار چون لاجرم طنز سفارشي چنين ايجاب كرده ولي طنز من طنز دل است و نامش را داروغگي و ادعا نميگذارم و چيزي نيست جز صداقت، بي هيچ طمع پول و پستي و آزاد از هر چه رنگ تعلق پذيرد. من هم نه با شخص خانم پارسيپور مشكل دارم و نه رضا قاسمي و نه حسين درخشان و نه هر كس ديگر كه هرزهنگاري ميكند. هر كس توي تنبان يا در خلوتش چه ميگذرد به خودش مربوط است و بر لمپنهاي كوچه و بازار هم حرجي نيست. حتي بر من و شما كه ادعايي نداريم و به همين دليل آدمهاي معمولي محسوب ميشويم شايد حرجي نباشد ولي امان از مدعيان! مدعيان سياست، مدعيان حقوق اين و آن، مدعيان ادبيات و روشنفكرنمايان قلابي كه خشتك مردم و اسافل تنه را با نامها و لعابهاي مختلف، وسيلهي نان و نام كردهاند و آنها كه روي منبر ميروند و شلوارشان را درميآورند. كه خودت بهتر هم ميداني. اينجا تفاوت كمي بيشتر آشكار ميشود مگر نه؟»
خدمت محمود جان خوب خودم، منِ بدِ غيرمصلحتانديش كه جز اين وبلاگ درپيت، تريبون و پشت و پناه و حتي منافعي ندارد، عرض كنم كه در مورد منورالفكري هم اينجا توضيح كافي دادهام كه تعريف شخصيام از روشنفكري چيست. حالا اين فقط تلنگري بود كه مدتهاست ميخواستم همين يكي دو خط را در مورد زمانه بنويسم. متاسفانه اينطور به نظر ميرسد كه راديو زمانه سيري نزولي رو به سقوط و پايان، با ترويج انحطاط اخلاقي را در پيش گرفته كه باز هم متاسفانه برخلاف شروع خوبش و با ناديده گرفتن برخي بخشهاي آن، اين روزها شايد به خاطر فشار از بالا چيزهايي را ترويج و منعكس ميكند كه هيچ سنخيتي با دردهاي جوان معاصر ايراني ندارد و تبديل به راديوي «زِ ما نِه» ميشود. راديو زمانه بسيار زير انتقادها و بعضاً تهمتهاي مختلف بوده آنقدر كه من يكي دلم ميسوزد چيزي در موردش بنويسم! فقط كمي اين هجوم انبوه مقالات جنسي و همجنسگرايي و اروتيسم و غيره با نامهاي مختلف ادبي و اجتماعي كه در برخي سايتها حتي بهتر نيز به آن پرداخته شده و راديو زمانه ميتوانست به چيزهاي مهمتر و تازهتري بپردازد، شكبرانگيز نيست؟ و نشانه اين نيست كه براي انعكاس اين چيزها سياست خاصي به آنان فشار ميآورد؟ شايد با اين اوصاف كمكم بايد از زمانه هم دست بشوييم و آن وقت لب بگزيم كه: حيف شد زمانه، فرصت و تريبون به اين خوبي كه اينچنين از دست رفت. اميدواريم اينگونه نباشد، حيف است اين همه زحمتهاي آقاي جامي و دوستان ديگر اين گونه هدر برود. فرصت كنم بيشتر در اينباره خواهم نوشت.
پينوشت:
خوشبختانه نيم ساعت بعد از نوشتن اين مطلب كامنت فوق بعد از دو روز تاييد شد! حالا آن مهم نبود، مهم نقدي بر عملكرد زمانه است كه «چه چيزهايي به نظر من مخاطب كم دارد» و «چه چيزهايي به افراط ميرود». اگر ما را مخاطب محسوب كنند.
:: لينك ::