هشت سال پيش در چنين روزهايي كمتر كسي فكر ميكرد حدود دو هفته بعد دولتي بر سر كار آيد كه ناگهان بسياري واژهها و كلمات را به عنوان ادبيات خاص سياسي متداول كند و به ظاهر ناقض دولتهاي پيشين باشد. دولت خاتمي دولت كلمه بود و ملت ما، ملت گوش. انبوه واژههايي كه ناگهان در مطبوعات و زبان مديران باب شدند و به همان سرعت ناپديد شدند: تسامح، تساهل، گفتمان شفاف، شايسته سالاري، مردمسالاري، جامعه مدني و بسيار واژهها كه گوش تشنهي ايراني خواهان شنيدن آن بود و پس از خستگي ملي بعد از جنگ نياز به آن احساس ميشد. اين شعارها به تدريج در زبان سيستم تبليغي و فرهنگي و سپس مديران دستچين شدهي اصلاح طلب به تدريج به نوعي ادبيات خاص اصلاحطلبي درآمد و به مرور با اشباع تبليغاتي آن بدون عمل قاطع، نوعي «غرقهسازي» و زدگي ايجاد كرد. بله دولت خاتمي دولت كلمه بود.
***
پشت سرمان را نگاه ميكنيم و ميبينيم هر 9 روز يك بحران، غائلهها و شورشهاي متعدد و كمر شكستهي اقتصاد و كارد رسيده به استخوان از دست گراني و تورم و دولتي از هم پاشيده با دستورات متناقض و در نيمهي پر آن، آزاديهاي نسبي فرهنگي و اجتماعي و كمتركي هم آزاديهاي سياسي محدود و ارتقاء ايران در نظام بينالمللي با توسعه روابط خارجي به اضافه تاكيد بر توسعهي فرهنگي و برخي اقدامات رفاهي خوب، دستاورد اين هشت سال است كه اگر مثبت و منفي را با هم ير به ير حساب كنيم ميبينيم در همان صفر اول هستيم!
***
در اين هشت سال بسياري واژههاي شيرين و خوشايند سياسي نظير عدالت اجتماعي، توسعهي سياسي، نظام مردمسالار و دهها كلمه و جملهي سياسي داراي بار رواني تبليغي و تاثيرگذار به كار برده شد و همان گونه كه سخن رفت، به حد اشباع رسيد. شايد بخش بسياري از سياستزدگي امروز مردم و «فترت سياسي» كنوني ناشي از همين شعارهاي بدون عمل باشد. مردم در برابر شعارهاي تبليغاتي كانديداهاي اخير بازخورد كمتري نشان ميدهند و دچار نوعي «بيحسي سياسي» شدهاند. گويا هر چه در چنتهي مشاورين تبليغاتي سياسي هم بوده ته كشيده و قاموس واژگان سياسي شيرين سوخته است! به گونهاي كه تمامي شعارها از تمامي كانديداها تكراري و يكنواخت به نظر ميرسند و اين براي روحيهي عمومي «مردمان گوش» جاذبهاي ندارد. شايد لازم باشد بگوييم: هين سخن تازه بگو!
***
عصر خاتمي به پايان رسيد. عصر بازي با كلمات شيرين و كمتر داراي عمل. بسيار تلاش شد تا انديشههاي وي كه ملغمهاي از اتوپيسم و تئوكراسي بود با عنوان جامعه مدني كه بعداً آن را تحت فشار به جامعه مدينةالنبي تغيير داد، به نام «خاتميسم» و به عنوان يك مكتب يا مسلك سياسي به افكار تزريق شود كه نشد. اگر هم خاتميسم به عنوان يك مسلك سياسي جداگانه پذيرفته شود، بايد گفت عصر آن به پايان رسيده است. دولت و انديشههاي خاتمي نتوانست آن توازن در هر دو بخش را به وجود آورد و تلاش او و ديگران با همان «شور انقلابي» و هيجان همه انقلابها و دگرگونيها براي نزديكي دو ركن ملت و دولت ناكام ماند. بررسي علل ناكامي اصلاحطلبي در ايران خود يك بحث مفصل و پيچيده و البته بسيار ضروري است كه بايد پس از خاتمي توسط ديدگاههاي مختلف ارزيابي و عملكرد هر دو جنبهي دولت و ملت نقد شود. بديهي است كه اصلاحات بايد ادامه يابد ولي با ديدگاهي روشنتر و بهتر و نه فقط جريانسازي ضعيف كه نتواند حتي از خود دفاع نمايد. اين پرسش در طول اين هشت سال هميشه بوده كه چگونه دولتي با پشتوانه 20 ميليون راي قاطع در مقاطع يا موضوعاتي احساس ناتواني ميكند و چرا؟ پاسخ به اين چرا بسيار حائز اهميت است. «چرا»يي كه آيندهي نزديك به 70 ميليون ايراني در پاسخ به اين سوال نهفته است.
* در
خبرنامه نقطه ته خط عضو شويد.
*
يادبودشما در اين سايت ماندگار است.