*پارسا باش و نسبت از خود دور كن. پارسازادگى ادب نبوَد (قرةالعين)
«طاهره برغاني» با نام اصلي زرينتاج و مشهور به «طاهره قرةالعين» از پديدههاي گمنام تاريخ معاصر است. زني عجيب با قدرت شگفتانگيز ترانهسرايي و سخنوري كه بنا به روايات جسته و گريخته، سرنوشت و فرجام كار او بيشباهت به مردان همتاي خود نظير حسين منصور حلاج و عينالقضات همداني نيست. در اين نوشته، گرايشهاي مذهبي و منسوب بودن وي به بابيت به هيچ عنوان مطرح نبوده و تنها از منظر زني شاعر و عارف كه در زمان خود تاريخساز بود، ياد ميشود. در اين دوره به لحاظ تحولات اجتماعي و مذهبي و وقايع خاص تاريخي، فرقهسازيها و انواع و اقسام شعب رايج بود و شايد اگر بابيت و فرقههاي كاذب اسلامي متعدد در آن دورهي خاص (تقريباً در آستانه انقلاب صنعتي در اروپا) ظهور نميكرد و علم و تمدن و فرهنگي انساني جايگزين فرقهسازي و فرقهبازي ميشد، امروزه چهرهاي شفافتر و كاملتر از زندگاني طاهره داشتيم و جايگاه او حداقل در ادبيات ما بيشتر معلوم ميگرديد.
تصنيفهاي طاهره بيش از صد و پنجاه سال است كه در ميان خواص و اهل معرفت جايگاه ويژهاي دارد و گمنامي نسبي او، حاصل سانسور و نفي وجودش در حافظهي تاريخنويسان درباري و مصلحتانديشان متعصب است. تقريباً جز رواياتي پراكنده از كساني نظير «ادوارد براون» مستشرق مشهور، كمتر منابعي در اين زمينه در دست است. مخالفين از وي با عنوان بابي و مرتد و موافقان از وي با عنوان زني مترقي ياد ميكنند و در هر دو زمينه باز هم كمتر چهرهاي واقعي و عاري از تعصب از وي به دست آمده است.
طاهره در دوره قاجار و در خانوادهاي ثروتمند و مشهور در قزوين به دنيا آمد. پدر وي از مجتهدين سرآمد روزگار خود به نام حاج ملاتقي برغاني مشهور به شهيد ثالث بود. با آموختن فقه و اصول و كلام وادبيات عرب نزد پدرش و رسيدن به درجه استادي به عراق ميرود و در آنجا مجلس درسي ايجاد ميكند و به طلاب از پس پرده درس ميدهد.*
با ظهور سيدعليمحمد باب در شيراز و با ديدن آثار و نوشتههاي وي به بابيه گرايش مييابد و مسير زندگيش عوض ميشود و در عراق به تبليغ بابيت ميپردازد تا جايي كه از آنجا اخراجش ميكنند و بازگشت او به ايران نيز با ماجراها و حوادث فراوان روبرو ميشود.
معروف است كه وي در برابر بيش از پنجهزار مرد در دشت «بدشت» (نزديك شاهرود) با چهرهي باز و بدون حجاب سخنرانى نمود. طاهره در اين سخنان مردم را دعوت به يگانگي، وحدت و برابري نمود و مخالفين از آن با عنوان «اشتراك در زنان و اموال» تعبير كردند و بابيه را به خاطر همين عمل به نام بدعت در دين تكفير كردند. (انديشهي سوسياليستي وي در زمان اوج شاهپرستي و دسپوتيسم قجري بسيار جالب توجه است). از اين نظر و ديدگاه برابريطلبي وي، شايد بتوان او را به عنوان يكي از پيشگامان جنبش فمنيته در ايران محسوب كرد.
ميگويند علاوه بر مقامات علمي و دانششگفتانگيز وي در فقه و فلسفه و سخنوري و شعر، داراي حسن جمال بود. ناصرالدين شاه به خاطر همين شهرت تصميم گرفت وي را به حرمسراي خود اضافه كند. طاهره در پاسخ به اين پيشنهاد اين پاسخ را به ناصرالدين شاه ميدهد:
تو و مُلك و جاه سكندرى، من و رسم و راه قلندرى
اگر آن خوش است تو درخورى وگر اين بد است مرا سزا
در سال 1268 هجري قمري در جريان نقشه ترور نافرجام ناصرالدينشاه به دست سه تن از بابيان و دستگيري آنان، موج بابيكشي در ايران راه افتاد. 28 تن از سران آنان (معاريف بابيه) را دستگير و با فجيعترين روشهاي ممكن قطعه قطعه كردند و بسياري ديگر را نيز به نام بابي بودن كشتند. طاهره را در نياوران بازجويي ميكنند اما او منكر گرايش خود نميشود به همين دليل زنداني و يك سال در حبس بود و سرانجام وي را در باغ ايلخاني* با دستمال خفه كردند و جنازهاش را به چاهي انداختند. او نيز از تبار كساني چون حلاج و عينالقضات بود كه برخلاف جريان زمانهاش و به تعبير خود: «موج بلا»، شنا كرد و چنين سرهايي هميشه بر دارند.
***
از طاهره اشعار، متون، رسالهها، نامهها و مناجاتنامههايي بر جا مانده كه اكثراً مخفيانه و نزد بابيان محفوظ ماند و تنها تعداد اندكي از آن آشكار شد. اشعار او علاوه بر تمثيلات عرفاني بر اساس احاديث و آيات، سرشار از عشق و محبت و وصف معشوق است و توصيفات او در هجران معشوق به ديدگاه مولانا در وصف شمس تبريزي شبيه است. علاوه بر آن وزن برخي از اشعار نشان ميدهد كه طاهره با موسيقي و دستگاههاي آن آشنايي كامل داشته است. شعر زيباي «چهره به چهره» را از او احتمالاً با صداي شجريان شنيده باشيد:
گر به تو افتدم نظر
چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را
نكته به نكته مو به مو
ساقي باقي از وفا
باده بده سبو سبو
مطرب خوشنواي را
تازه به تازه گو بگو
در پي ديدن رخت
همچو صبا فتادهام
خانه به خانه، در به در
كوچه به كوچه، كو به كو
ميرود از فراق تو
خون دل از دو ديدهام
دجله به دجله، يم به يم
چشمه به چشمه، جو به جو...
و نيز شعر زيباي «دلاراي من» كه به خاطر اهميت تمام ابياتش كه سرشار از تشبيهات و كنايات عرفاني است، اينجا به طور كامل ميآيد. شايد اين يكي از بهترين اشعار ليريك و غنايي ما باشد كه مهجور مانده است، شعري بسيار دلنشين با سادهترين كلماتي كه در آن شور و شعور و رقص و سماع و مهر و عشق و نور موج ميزند و «عشق»، عشقي كه مردستيزان پوشالي امروز آن را منكر ميشوند. عجيب است كه با توجه به وزن موسيقايياين شعر تاكنون هيچ خوانندهاي آن را نخوانده است:
اي به سر زلف تو سوداي من
وز غم هجران تو غوغاي من
لعل لبت شهد مصفاي من
عشق تو بگرفت سراپاي من
من شده تو، آمده بر جاي من
گرچه بسي رنج غمت بردهام
جام پياپي ز بلا خوردهام
سوختهجانم اگر افسردهام
زندهدلم گر چه ز غم مردهام
چون لب تو هست مسيحاي من
گنج منم، باني مخزن تويي
سيم منم حاجب معدن تويي
دانه منم صاحب خرمن تويي
هيكل من چيست اگر من تويي؟
گر تو مني، چيست هيولاي من؟*
من شدم از مهر تو چون ذره پست
وز قدح بادهي عشق تو مست
تا به سر زلف تو داديم دست
تا تو مني، من شدهام خودپرست
سجدهگه من شده اعضاي من
دل اگر از توست، چرا خون كني؟
ور ز تو نَبوَد ز چه مجنون كني؟
دمبدم اين سوز دل افزون كني
تا خوديم را همه بيرون كني
جاي كني در دل شيداي من
آتش عشقت چو برافروخت دود
سوخت مرا مايهي هر هست و بود
كفر و مسلمانيم از دل زدود
تا به خم ابروت آرم سجود
فرق نِه از كعبه كليساي من
كِلك ازل تا كه ورق زد رقم
گشت همآغوش چو لوح و قلم
نامده خلقي به وجود از عدم
بر تن آدم چو دميدند دم
مهر تو بُد در دل شيداي من
دست قضا چون گل آدم سرشت
مهر تو در مزرعهي سينه كِشت
عشق تو گرديد مرا سرنوشت
فارغم اكنون ز جحيم و بهشت
نيست به غير از تو تمناي من
باقيام از ياد خود و فانيام
جرعهكش بادهي ربانيام
سوختهي وادي حيرانيام
سالك صحراي پريشانيام
تا چه رسد بر دل رسواي من
بر درِ دل تا اَرِنيگو* شدم
جلوهكنان بر سر آن كو شدم
هر طرفي گرم هياهو شدم
او همگي من شد و من او شدم
من دل و او گشت دلاراي من
كعبهي من خاك سر كوي تو
مشعلهافروز جهان روي تو
سلسلهي جان خم گيسوي تو
قبلهي دل طاق دو ابروي تو
زلف تو در دَير، چليپاي من
شيفتهي حضرت اعليستم*
عاشق ديدار دلآراستم
راهرو وادي سوداستم
از همه بگذشته تو را خواستم
پر شده از عشق تو اعضاي من
تا كي و كي پندنيوشي كنم؟
چند نهان بُلبُلَهنوشي كنم؟*
چند ز هجر تو خموشي كنم
پيش كسان زهدفروشي كنم
تا كه شود راغب كالاي من
خرقه و سجاده به دور افكنم
باده به ميناي بلور افكنم
شعشعه در وادي طور افكنم
بام و در از عشق به شور افكنم
بر در ميخانه بوَد جاي من
عشق، عَلَم كوفت به ويرانهام
داد صلا بر در جانانهام
بادهي حق ريخت به پيمانهام
از خود و عالم همه بيگانهام
حق طلبد همت والاي من
ساقي ميخانهي بزم الست
ريخت به هر جام چو صهبا ز دست
ذرهصفت شد همه ذرات پست
باده ز ما مست شد و گشت هست
از اثر نشئهي صهباي من
عشق به هر لحظه ندا ميكند
بر همه موجود صدا ميكند
هر كه هواي ره ما ميكند
گر حذر از موج بلا ميكند
پا ننهد بر لب درياي من
هندي نوبتزن بام توأم*
طاير سرگشته به دام توأم
مرغ شباويز به دام توأم
محو ز خود، زنده به نام توأم
گشته ز من درد من و ماي من
* شايد منظور آقاي بيضايي در فيلمنامه «پرده نئي» همين طاهره بوده باشد.
* «باغ ايلخاني»: محل ساختمان قديمي بانك ملي خيابان فردوسي تهران
* «هيولا»: هيكل، كالبد
* «حضرت اعلي»: منسوب به سيد باب و از القاب اوست كه بابيان به او ميگفتند. اما در اين شعر تفاوتي ندارد چرا كه معشوق يكي است. اصولاً اينجا عاشق و معشوق به وحدت رسيدهاند و حجابي ميانشان نيست.
*«اَرِني» يعني خودت را به من بنما. اشاره به آيه 143 سوره اعراف در خطاب موسي به خداوند: قال رب ارني انظر اليك... (خدايا خودت را به من بنما) و خداوند پاسخ ميدهد: لن تراني (هرگز مرا نخواهي ديد).
* «بُلبُلَه» ابريق و كوزهي شراب. بلبله نوشي: نوشيدن شراب
* «نوبتزن»: «نوبت نوازي» يا «نقاره كوبي» بر در سراي يا ايوان كاخ پادشاهان و فرمانروايان كه يك آيين ديرين ايراني است.
** اين مطلب سال گذشته به مناسبت روز جهاني زن نوشته شد.
* در
خبرنامه نقطه ته خط عضو شويد.