در سال 1287 قمري در ايراني نابسامان و درگير انواع بيماريهاي همهگير و فقر و قحطي و فلاكت مردم آن روزگار، ناصرالدين شاه با اردويي از خدم و حشم و حرمسرا و گربههايش و تشريفات و مخارجي سنگين به سفر عتبات عاليات براي زيارت ائمه ميرود. شرح اين سفرنامه را ناصرالدين شاه به صورت روزنامه يا همان يادداشتهاي روزانه خود آورده كه انتشارات سازمان اسناد ملي ايران آن را گردآوري و تدوين كرده است و چشمانداز در خور توجهي از وضعيت زندگي مردم در آن ايام و شهرها و اماكن و خوراك و پوشاك آن زمان به دست ميدهد.
بعضي نكات جالب و طنزآميز در اين سفرنامه بود كه در حين فيشبرداري از كتاب و بررسي طنز قديم، در گوشهاي يادداشت كردم كه خواندن چند تا از آنها محض تفنن خالي از لطف نيست:
■ خودش برود عامره ماست بخواهد!
پشت كوه زيزكان، ده «عامره» است. تفصيلي در مورد اين ده است كه لابداً بايد نوشته شود. هر كس در اين ده اسم ماست ببرد بخصوص اگر بگويد ماست داريد، اذيت زيادي به آن گوينده ميكنند. بلكه احتمال خطر هم دارد. چنانچه بعضي از اهل عامره در سلطانآباد به عرض آمده بودند، در منزل مشيرالدوله كه ديوانخانه عدليه اعظم است معتمدالملك هم آنجا نشسته بوده است. معتمدالملك يا كس ديگر سؤال كرده بوده است كه اينجا ماست خوب دارد يا نه. عارضين عامره برخاسته از مجلس او رفته بودند، با خشونت. اما در اين روزنامه علت آن را كه چرا عامره از لفظ ماست بدش ميآيد را نمينويسيم. هر كس بخواهد دليل آن را بداند خودش برود عامره و ماست بخواهد تا معلومش شود.
■ هيچ كار نكرديم!
شب را خوابيدم، شمسالدوله اصفهاني بزرگ، اصفهاني كوچك، شيرازي كوچك، زهراسلطان، پيش ما بودند اما هيچ كاري نشد. همين طور خوابيدم.
■ موز: مثل انگور، مثل باميا!
تيمور ميوه درخت موز از خانه اقبالالدوله آورده بود. مثل خوشه انگور با هم آويزان است. اما ميوهاش بعينها مثل بامياست كه گبرها در سلطنتآباد كاشتهاند.
■ بسيار خجالت كشيديم!
دم آب كنيزها راه ميرفتند. جر آمدم قايق را پايينتر برديم. از زير چادر عزتالدوله رانديم. كنيز ترکمان عزتالدوله از گال (گودال) لب شط پائين آمده، ميخواست آب بردارد. ما را ديد، هيچ رو نميگرفت. بسيار خجالت كشيديم. شخصي هم لب شط نشسته بود عمل قبيحه ميكرد. در بين كار رسيديم. پدرسوخته همه چيزش پيدا بود.
■ اين گاو است يا داماد!؟
به عرفانچي گفته بودند شام نخور. او كه گرسنه بوده است، يك نان بزرگ را لوله كرده با پنير خورده بود. بعد كه برده بودند اندرون، شيرينپلو آورده بودند كه با عروس بخورد. يك قاب شيرينپلو خورده بود. ينگهها، گيس سفيدها گفته بودند اين گاو است يا داماد. اين چه چيز است؟
■ گريز به عتبات!
كيومرث ميرزا شوهر عزيزالدوله، در سر جندهبازي در تهران با زنش حرفش شده، با سه سوار گريخته است. به چاپاري آمده، از اردوي ما گذشته، به عتبات عاليات رفته است.
■ يعني گرفتند!
امروز هم سيصد تومان به علاوه انعامات سابق، باز به خدام داده شد. يعني گرفتند. طمع اينها چيز غريبي است.
■ همچه خيال كرد!
دم در به آقا محسن اشاره كردم از دم در برو عقب. او همچه خيال كرد كه ميگويم اسدالله خان را انگشت كن. انگشتي به خان رساند. خان سرخ و سفيد شد. گفتم: منظور اين نبود كه انگشت برساند اما اگر برساند هم چه عيب دارد. خان گفت: عيبي ندارد، اما رعيت را به روي آقا كشيدن خوب نيست. زياد خنده كرديم. خان بسيار خر است.
■ بچه خوشگلها و بچههاي يتيم مسلمان!
در بغداد... رانديم تا رسيديم به طاق نصرت كه فرنگيان آرك دوتريونف ميگويند كه تازه ساخته بودند. بسيار قشنگ بود. ارمنيها، كشيشهاشان در وسط ايستاده بقدر سي نفر بچه ارمني خوشگل، طرف دست راست، سي نفر طرف دست چپ، با لباسهاي فرنگي به طور بسيار خوشگل، منقح و تميز و دلربا با حمايلهاي آبي، بسيار، بسيار، بسيار قشنگ. سرهاي باز خوشگل به آهنگ خوش ايراني ميخواندند و تعظيم خوبي ميكردند. به طوري قشنگ و خوب بود كه آدمي نميتوانست از پهلوي آنها بگذرد. بعد بچههاي يهوديها و ارمني، باز زياد بودند. و همانطور ميخواندند. ايراني بسيار خوب ميخواندند و بچههاي يتيم مسلمان كه همه رخت سفيد پوشيده بودند، به طور خوشگل كه پاشاي بغداد تازه تعليم آنها را قرار داده است. به طور خوبي دعا ميكردند و داد ميزدند.
■ خلاصه اماله شد!
عصري زعفران باجي دو دست اماله كرد. دفعه اول اماله فرنگي ضايع بود. آبها ريخت اوقاتم تلخ شد تا بردند آقا ابراهيم درست كرد آوردند. زياد كجخلق شدم. خلاصه اماله شد. انشاءالله رفع همه كسالات به حرمت سيدالشهداء عليهالسلام خواهد شد.
■ تماشا داشت!
الي دم خانه اقبالالدوله رفتم. قدري به تأني گردش كرديم. دوربين به زنهاي فرنگي و... انداختيم. تماشا داشت.
■ كم مانده بود از خنده خفه شوم!
خلاصه رفتيم زيارت. دم كفشكن حضرت، شاهزاده هندي برادر محمدنجف ميرزاي مرحوم كه در ايران بود، اينجا مجاور است. اسمش زاهدالدين شاه است. دم كفشكن ايستاده بود. يحيي خان آورده بود. پاشا و حسامالسلطنه و... همه بودند.
شاهزاده را كه ديدم چيز غريبي و عجيبي بود كه انسان از ديدن او بياختيار چنان خنده ميكرد كه فرضاً اگر يك عزيزش در روبرويش بميرد، در آن ساعت اين شخص را با اين هيئت ببيند، محال است كه خنده نكند. جبه زردي، گلابتوندوز، كهنه، تنگ، مندرس، كوتاهي در برداشت. كلاه غريب و عجيبي كه به وصف و تحرير نميآيد. نه عمامه بود نه چفيه عگال عربي بود، نه عجمي بود، نه رومي، نه فرنگي بود نه هندي. از اطراف كلاه هم پارچه دور گوش و سر و بر شاهزاده آويزان بود. كلاه گشاد شُلمُل، يك جقه بزرگ كثيف مندرسي، همه تخمهها بدلي بزرگ، بر روي برنج كار كرده بودند. جقه هم شل و كج شده روبروي سرش زده بود. ريش نه سفيد نه سياه نه بلند نه كوتاه نه محرابي نه مورچهاي. رنگ نه بنفش، نه سفيد، نه سياه، نه قهوهاي، نه آبي، نه زرد. تنبان سفيد چرك، جورابهاي پشمي كلفت كثيف كهنه.
خلاصه شاهزاده به طوري جلوه كرد كه به هيچ وجه از خنده خودداري نميشد كرد. به طوري مرا خنده گرفت كه كم مانده بود خفه شوم. دو شيشه عطري با يك انفيهدان طلاي فرنگي كهنه مندرس بعد از تعظيم هندي تقديم كرد. نميتوانستم نگاه به صورتش بكنم.
تا آمديم در حضرت، زيارتنامهخوان اذن دخول ميخواند. خدام زيادي در اطراف ايستاده بودند. مردم زيادي از امراء و اعيان بودند. شاهزاده هم پشت سر من ايستاده است. خنده چنان بر من مستولي شد كه كم مانده بود خفه شوم و اشك از چشمان من ميآمد. كم مانده بود نعره بزنم. زيارتنامهخوان هم هي طول كلام ميدهد. كم مانده رسوايي بار بيايد. به يكطوري خودداري كردم رفتيم توي ضريح.
شاهزاده هم باز آمد ايستاد. باز هم در زيارت خندهام گرفت. در سر نماز خندهام گرفت. بعد از نماز به حضرت عباس رفتيم. آنجا هم شاهزاده بود. باز اسباب مضحكي شده بود. امروز به واسطه همين شاهزاده، حقيقتاً همه به خنده گذشت و شيطاني شده بود براي ما و نميگذاشت به هيچ وجه حالتي دست بدهد.