■ اين مطلب
نامهپراكني عمر و يزدگردبدجوري مشكوك ميزند! مشكوك كه چه عرض شود، به طرز خندهداري دم خروس «پانايرانيسم افراطي» و تعصب سلطنتطلبانه از گريبان لحن و نگارش آن پيداست. اين كه آيا مكاتبات ديپلماتيكي با اين شيوه و لحن و ادبيات در آن زمان بوده و يا خط مذكور دقيقاً خط عربي صدر اسلام است و اين كه چنين سندي در موزه لندن وجود دارد و اگر وجود دارد تا چه اندازه معتبر و واقعي است، كارشناسان بايد نظر بدهند. اما اگر كارشناس هم نباشيم با كمي دقت ميبينيم كه شيوهي نگارش به ويژه پاسخ شاه ساساني به شدت امروزي است و همين مساله موجب ميشود تا در جعلي بودن اين نامه بيشتر يقين پيدا كنيم.
اين سوال را هميشه پرسيدهام كه چرا عدهاي به خاطر لجاجت با زنبابا ميخواهند كل خانه را به آتش بكشند؟ اما پرسش مهمتر اين است: چرا به خاطر حب و بغض، تاريخ را بايد از سر تعصبهاي شخصي و منافع سياسي تحريف كرد و براي جوانان به جاي آگاهي و منطق راستين، ايجاد عصبيت نمود؟
■ يكي زرتشتي شده بود. روز بعد گفتند: خب حالا سه اصل مهم دين زرتشت كه گفتيم چي بود؟ طرف گفت: گفتار نيك... بعدش...امممممم... پندار پيك... بيبي خشت!
■ خندهدارترين و جالب توجهترين و در حقيقت سوتيترين و ضايعترين بخش نامه كه جعلي بودن آن را به اثبات ميرساند اين پاراگراف است:
«افسوس و اي افسوس... که ارتش پارسيان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خداي خودشان را اين بار با نام الله پرستش کنند و...».
اما چند خط پايينتر در كمال تعجب و تحير ميينيم كه:
«من از تو ميخواهم که با الله اکبرت در همان بيابانهاي عربستان بماني و به شهرهاي آباد و متمدن ما نزديک نشوي!!»
جلالخالق! گويا برادر نويسنده نامه (آق يزدگرد!) فراموش كردهاند كه ارتششان شكست خورده و خودشان قرار است تا مرو فرار كنند بعد براي عمر قپي ميآيند كه به شهرهاي او نزديك نشود! نه يزدگرد فراموش نكرده، اين نويسندهي جاعلِ حواسپرت و امروزي نامه بوده كه قضيهي دهقان فداكار و حسين فهميده را با هم قاطي كرده و در حقيقت از «گفتار نيك، پندار نيك، كردار نيك» همان پندار پيك و بيبي خشت يادش مانده است!
جان هر كي دوست داري يزدگردجان اگر خواستي اين بار تاريخ را تحريف كني حداقل كتابهاي تاريخ ابتدايي را بخوان. حداقل كتابهاي «شجاعالدين شفا» را بخوان كه دستكم غناي ادبي دارد تا گفتارت كمي با عقل آدميزاد جور دربيايد. حداقل چند كتاب ابتدايي در مورد تاريخ اسلام هم بخواني بد نيست، درد ندارد. وگرنه چنين چيزي را مگر ابلهان باور كنند.
■ سراسر نامه علاوه بر مضمونها و اصطلاحات ژورناليستي امروزي، مملو از فحاشي و اهانت و راسيسم است: «سگ شكاري»، «عربهاي پست و مزخرفگو و سرگردان در بيابانهاي عربستان و انسانهاي عقب مانده بيابان گرد»، «مردک»!! (دست يزدگردو ول کنين ميخواد کف گرگي بزنه)
«تو و پدران تو داشتند سوسمار ميخوردند و دخترانتان را زنده به گور ميکردي»، «شما فرزندان خدا را گردن ميزنيد، اسراي جنگي را ميکشيد، به زنها تجاوز ميکنيد، دختران خود را زنده به گور ميکنيد، به کاروانها شبيخون ميزنيد، دسته دسته مردم را مي کشيد، زنان مردم را ميدزديد و اموال آنها را سرقت ميکنيد. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام اين اعمال شيطاني را که شما انجام مي دهيد محکوم مي کنيم» (عجب! در زمان يزدگرد هم محكوم كردن اعمال نظامي مد بوده ولي خب آن موقع جامعه ملل و سازمان ملل و حقوق بشر كه نبوده، محكوم ميكردند كه چه بشود!؟)
«اعمال قبيح» و« به سرزمينهاي ديگر حمله ميکنيد، مردم را دسته دسته قتل عام ميکنيد، قحطي به ارمغان ميآوريد و ترس و تهيدستي به راه مياندازيد، شما اعمال شيطاني را به نام الله انجام مي دهيد. چه کسي مسئول اين همه فاجعه است؟» (ها ها ها ها! اين جملهي آخري خيلي جالب بود! شاه قدرتمند ساساني و شاه پارسيان و آرياييان و خيلي سرزمينهاي ديگر كه بپرسد مسؤول كيست خيلي ضايع است!)،
«غارت» «ويراني»، «بيابانگردهاي وحشي»، «تو و همدستانت» (ها ها ها! طرف فكر كرده به دار و دسته نيويوركيها يا باند آلكاپون نامه نوشته! البته اين دارودسته اكنون حدود 800 ميليون نفر شدهاند)،
«سوسمار خوردنها و شير شتر نوشيدنها»، «دستههاي دزد»، «چهارپايان سنگدل»، «جنايتكاران»، «عقايد ترسناك»، «خوي وحشيگري»...
(ما هم يكي دو تا فحش بنويسيم كه جناب يزدگرد امروزي ما كم نياورد: اي بد، بد، بد...ايشالا وقتي مياي ايران شترت پنچر بشه!)
■ هيچ «گفتار نيك»ي كه برازندهي يك شاه ساساني اصيل با زبان و ادبيات پاك باشد، در اين نامهي جعلي مشاهده نميشود. «ادبيات شبكههاي ماهوارهاي لسآنجلسي» برازندهي چنين متن مضحكي است. علاوه بر آن نيكنهادي و اصالت ايرانيان باستان را نيز به مصداق دوستي خاله خرسه زير سوال ميبرد. آيين پاك زرتشت، متعاليتر و والاتر از اين حرفهاست كه مورد استفاده ابزاري چند خشكمغز سياسي قرار گيرد.
■ مولانا زاكاني با اين مضمون ميفرمايد:
«عُمران» نامي را در قم ميزدند.
پرسيدند: چرا ميزنيد؟
گفتند: «عمر»ش كه عمره، تازه الف و نون عثمان رو هم داره.
■ متن نامه عمر بن خطاب (نه عمر بن الخطاب!) نيز جالب توجه است. حتي «بسم الله الرحمن الرحيم» مرسوم را ندارد! بيمقدمه آغاز كرده از عمر بن الخطاب به... (طرف كمي بيشتر جوگير ميشد حتماً مينوشت: رونوشت: دبيرخانه وزارت امور خارجه مسلمين!)
در ابتدا و پايان نامه نيز به جاي «اسلام بياور» تاكيد شده: «با من بيعت كن»! در حالي كه يزدگرد بيچاره هنوز اسلام نياورده چطور بيعت كند!؟ لفظ بيعت ميان همفكران و همكيشان به كار ميرود. مثل اين كه يكي را بخواهيم به مسيحيت دعوت كنيم و بگوييم مثلاً: بيا و مراسم عشاي رباني را به جاي بياور! برادرمن! اول بپرس طرف مسيحي ميشود، نميشود.
■ بحثهاي مذهبي هميشه خونينترين، كثيفترين و جاهلانهترين بحثها و جدلهاي تاريخ بوده است. به ويژه وقتي با تعصب و خرافه آميخته ميشود و قوزبالاقوزتر اين كه با سياست هم بياميزد كه ديگر واويلا. بعد هم اگر مجادله ميان يك حكومت مذهبي سياسي با مخالفان آن باشد كه ديگر وامصيبتا!
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چو نديدند حقيقت،
ره افسانه زدند.
■ برخي افراد دگم و متعصب (حالا هر گرايشي ميخواهد باشد) كه ساعت بيولوژيك ذهنشان از زمان عقب مانده، هيچ گاه در پي نقد خود برنيامدهاند. هميشه گناه را به گردن ديگران يا زمان گذشته انداختهاند و اين واقعيت را نيز نه ميخواهند خود بپذيرند و نه اجازه ميدهند كه ديگران بپذيرند. هنگامي كه ما مشغول تفاخر و پز عالي با جيب خالي هستيم همين اعراب با چند كشور كوچك يا چند شهر شيخنشين به چنان قدرت اقتصادي رسيدهاند كه اقتصاد كشور ما را مچاله كردهاند. اين نوع تفاخرهاي پوچ به تنهايي نميتواند راهنما و هدايتگر جوان ايراني معاصر باشد و چنين بحثهاي تنشآفريني هم جز آب در هاون كوفتن و سرگرم شدن و عقبماندگي بيشتر نتيجهاي نخواهد داشت.
تحجر و تعصب مطرودند چه تعصب و تحجر مذهبي باشد چه مليگرايانه. تعصب، تعصب است. تعصب جهل است. و اين نوع نگرشها مغاير «گفتار نيك، كردار نيك و پندار نيك» و سوءاستفاده ابزاري از آيين براي اهداف سياسي است.
■ اينترنت به طور قاطع قابل اعتماد نيست. نه اخبارش نه گزارشها و مقالاتش. گاهي چنين اخبار يا گزارش و مقالات جعلي موجب ميشود كه ذهنيت افراد به ويژه جوانان كممطالعه به شكل يك جمود فكري و عاري از انصاف دربيايد.
اين كه 1400 سال يا 2500 سال پيش چه كسي چه كاري كرده و ماي ايراني بدبخت مرتب مينشينيم و هنوز در اين زمان گذشته بحث ميكنيم امروزه غيرعقلانيتر از گذشته به نظر ميرسد. ما انسانهاي حي و حاضر و زنده را نميبينيم ولي مردگان باستان را كه برخي از آنها را حتي خودمان يقين نداريم وجود داشتهاند ميپرستيم و حاضريم خون انسانهاي زنده را به خاطر اين تعصب و جهل بريزيم.
چنين حركاتي از جانب هركه و هر گرايشي باشد، با ديدگاه يك انسان مترقي امروزي كه«انسان» را فارغ از نژاد و زبان و مذهب، محور تمدن ميداند و در راه جهاني آكنده از صلح و آزادي ميكوشد، ناپسند و مطرود است.
***
پ.ن:
بعد از نوشتن اين متن متوجه شدم دوست عزيز ما
بازگشت نيز مطلبي با همين مضمون نوشته است كه شباهتهاي جالبي در نگرش به اين نامهها دارد. هر چند ديدگاه من مثل ايشان مذهبي نيست اما هر گونه شباهت، ناشي از انصاف مشترك و چشمان باز است!
نامههاي عمر و يزدگرد سوم يا «چگونه با اعتماد به نفس بالا دروغ قالب ملت کنيم»- - -
راستي گفتم بازگشت... گاهي اگر فرصت كنم مينويسم.