شهري كه سنگ بنايش را خواجهي خونريزي چون آقامحمدخان به عنوان پايتخت ايران گذارده باشد، شهر عقيم و بيافتخاري است. تهراني كه در اين قرن پرآشوب، شاهد قتلعام و تبعيد و حبس صدها تن از نويسندگان، علما و ادباي ايرانزمين باشد از جهانگيرخان صوراسرافيل گرفته تا ديگران و همچنان ساكت و خاموش در گذرگاه تاريخ بر اينها صحه گذارده، شهر شرمندگي و رسوايي است. شهري كه بيهيچ مقاومتي در شهريور 1320 دروازههاي خود را به روي ارتش بيگانه گشود، شهر كودتاها و توطئهها و انقلابها و محفلها و حزبها و گروهها و دستههايي كه سرنوشت ميليونها ايراني را عوض ميكنند، شهري نيست كه به طور مطلق بتوان دلبستهي آن بود.
تهران زيبايي كم ندارد. مردمان شهروند و اصيل تهراني (و نه تهراننشينان) در انسانيترين حالت خود هنوز وجود دارند اما دردمندانه امروز ميبينيم زشتيهايش بيشتر است. ميشود ابلهانه يك چشم را بست و تنها زيباييها و دلخوشكنكهاي آن را ديد اما چشم ديگر نگران و در هراس از اين همه زشتي است كه امروزه بر سر تهران ميآيد. براي يك ايراني منتقد كه سلامت اخلاقي و كرامت انساني خود را از دست نداده اين جاي سوال است كه چگونه اين انبوه تودهوار مردم تحمل ميكنند كه بيهيچ مراودهي عاطفي و روحي و اخلاقي و صرف كلاه گذاشتن سر يكديگر و خوردن گوشت همديگر در كنار يك زندگي كنند يا اين همه ستمپذير باشند؟ مردم تهران شهرنشين هستند اما «شهروند» بودن را به معناي واقعي آن فراموش كردهاند كه در ردهاي بالاتر و مدرنتر از انسان بودن قرار ميگيرد.
اينها نقدهايي تند نه عليه مشتي سيمان و آهن به نام تهران كه عليه فرهنگ شهرنشيني منفي و در نقد سانتراليسم مخرب است كه بيشتر آن در نقد افراد و مسؤولان و واضعان اين امر است. چرا كه ميگويند: «شرفالمكان بالمكين» و ارزش يك مكان به ساكنان آن است.
***

گرامي
حسن جعفري در يادداشتي مينويسد: «مسافري که نخستين بار تهران را ميبيند، در روزهاي آغازين، از سه چيز بهتزده ميشود: معماري زشت، رانندگي ناهنجار و چهرههاي عبوس. اما اگر بخت (و فرصت) نصيب او شود، اين سه نماد را بهراحتي فراموش ميکند و حيرتزده به پرسشي ديگر خيره ميماند: چگونه است که شهري «بدون اخلاق» برقرار مانده است؟ مردماني که صبح تا شام، هرکه غير خود را دزد ميبينند، سخاوتمندانه ظلم ميکنند، بر طبل بيمسؤوليتي ميکوبند، «ديگري» را نه که به رسميت نميشناسند، که نميبينند، فضيلتها را به جهان افسانهها تبعيد کردهاند، گفتارها و کردارهايي ناقض يکديگر دارند و ...».
از ديدگاه منِ شهرستاني كه برخلاف بسياري، افتخار به تهراني بودن را امروزه يك قبح و مايهي مضحكه ميدانم و «ناسيوناليسم تهراني» را به «حُب لجنزار» تعبير ميكنم، اين پرسش و جملهاي كاملاً درست و هوشمندانه است. چه ناسيوناليسم وقتي صحيح است كه مردمان يك سرزمين يا يك شهر متفقالقول و با هم باشند نه چنين پاره پاره لحافِ مندرس و بيقوارهاي به نام تهران! بله تهران «شهري معلق مابين سنت و تجدد» است. نه شتر، نه مرغ! نه «امالقراي جهان اسلام» و نه «پايتخت ايرانزمين». هزاران آدمِ «ناچار» و ناگزير كه به اكراه در يكي از بينظمترين شهرهاي جهان در هم ميلولند و مشكل قريب به اتفاقشان مشكل اقتصادي براي گذران زندگي در چنين هرتآبادي است.
شهري بيقواره، بسيار نامتناسب از نظر معماري و شهرسازي، از نظر تقسيم امكانات، از نظر آلودگي، از نظر امكانات و رفاه شهري ناهمگون، از نظر فاصله طبقاتي بسيار زياد (كه صد رحمت به كلكته!)، از نظر قيمت مسكن و اجارهبها، از نظر فشارهاي عصبي ديوانهكنندهي شهرهاي بزرگ كه در تهران مضاعفتر است، از نظر آمار بالاي جرائم و بزهكاري، از نظر سقوط ارزشهاي اخلاقي و چنبرهي سياه ماديگرايي و مصرفگرايي و دهها معضل ديگر. و عجبتر اين كه مركزيت چنين شهري به نام پايتخت «جمهوري اسلامي ايران» اين تزوير و دورويي و دوگانگي و اين رياي منحط را دوچندان ميكند.
****

اين گريز و دوري از روحيهي صداقت و نوعدوستي كه در شهرستانها (خصوصاً شهرستانهاي كوچك) وجود دارد و به قول آقاي جعفري به «روستاصفتي» تعبير ميشود و در اصل نرمال انسانيت است، به بخش اقتصادي و كسب و كار تهراننشينان بيشتر سرايت كرده است. اينجا نه ميخواهم بگويم «برخي» و نه ميخواهم بگويم «بسياري». فكر ميكنم صداقت و صراحت اين جملات تلخ را اكثر ما درك كنيم.
مالپرستي و انگلمآبي به قيمت كلاههاي كوچك و بزرگ سر اين و آن در جامعهاي به شدت مصرفگرا، جامعهاي كه مظاهر تزوير و ريا تا مغز استخوان آن نفوذ كرده به خوبي مشهود است و اين در مركزيتي به نام تهران آشكارا نمود ميبايد.
از رانندههاي مسافركش بگير تا شركتها، بنگاههاي معاملاتي و مالكين و بازاريان، خوشاستقبال و بد بدرقهاند. به هر دوز و كلكي دست مييازند تا مشتري را به چنگ آورند. حرفهاي شيرين ميزنند. تعارف ميكنند. دانهپاشي ميکنند. پاچهخاري ميكنند. «البته، البته! من خودم شهرستانيام. شما تاج سر ماييد!» اما وقتي معامله جوش خورد، وقتي پاي ريالي منفعت مادي براي آنان باشد، چهرههايشان عبوس و طماع ميشود! ناگهان گوشهايشان تيز ميشود، دندانهايشان بيرون ميزند. چشمهايشان قرمز ميشود. دستهايشان شبيه چنگال ميشود. تمام بدنشان از مو پوشيده ميشود و براي مشتي ريال زوزه ميكشند! گرگ ميشوند! گرگ! و آن وقت هيچ گارانتي و وارانتي و احترام به مشتري و بيزنسكلاسي وجود ندارد چون به مطلوبشان رسيدهاند. از ديدگاه چنين كاسبكاراني مشتري به عنوان يك انسان مهم نيست. اين پول او و قدرت خريد اكنون اوست كه مهم است.
يك بازرگان آشنا ساكن شهرستاني دور ميگويد: ترجيح ميدهم با يك همداني، زاهداني، تبريزي، اردبيلي، بوشهري، شيرازي، سنندجي و در كل يك شهرستاني ساكن شهرستان معامله كنم تا يك بازاري ساكن تهران. براي اين كه آن روح انساني و شهرستاني بسياري از آنها به طور مطلق يك روح كاسبكارانه و در آوردن پول به هر قيمت براي گذران زندگي در يك جنگل مولاي سيمان وآهن نيست. آنها «انصاف»، «عدل» و «انسانيت» در معامله را بهتر درك ميكنند. چيزي كه در ديدگاه بسياري از كاسبكاران امروزهي ساكن تهران فراموش شده است. بله در اين جنگل مولا بايد گرگ بود. اين جملهي معروف را همه شنيدهايم. پس لطفاً تندي و عتاب اين جملات را نقد نكنيد. اصل ماجرا را نقد كنيد.
***

سانتراليسم ابلهانه يا مركزيتگرايي تهران امروز تا سرحد جنون تهوعآور است. فرض كنيم يك كارخانه يا مركز مهم اقتصادي در شهرستاني ساخته ميشود. لاجرم به خاطر دسترسي به ارتباطات اقتصادي، مالك يا مالكين آن واحد، يك دفتر مركزي در تهران ميزند و به تبع آن مجبور است چندين نفر از خانواده و ايل و تبار و عشيرهاش را هم همراه بياورد و اين شهر بدبخت و فلكزده رشد ميكند و رشد ميكند و رشد ميكند و به سرحد انفجار ميرسد كه رسيده است و بايد برايش فاتحه خواند.
آن دانشجوي شهرستاني كه سالها ساكن تهران بوده بعد از قياسي ساده ميبيند كه بايد در تهران بماند و لذا همانجا لنگر مياندازد. رشتهي تحصيلي بيشترشان هم اقتضا ميكند كه همانجا بمانند. چون در شهرستان خودشان كاربردي ندارد. نسل بعدي همانها كه به اجبار در تهران ميمانند دچار توهم ناسيوناليسم تهراني ميشوند! يعني توهم تهراني بودن بي هيچ عِرقي براي مشاركت جمعي و روحيهي شهروندي.
يك روز همهي راه ها به رم ختم ميشد ولي امروز براي بسياري ايرانيان به تهران ختم ميشود. رابطهي مستقيمي ميان توسعهنيافتگي يك منطقه با مهاجرت ساكنين آن به تهران وجود دارد. انبوهي از مشاغل كاذب و صرف گذران زندگي با دنيايي از بزهكاري و جرائم كه روز به روز به خاطر انفجار جمعيت تشديد ميشود تنها يكي از دستاوردهاي مركزمحوري و مهاجرت است.
***
ببينيد! اصلاً چه نيازي هست كه مثلاً هزاران پرسنل «نيروي دريايي» و خانوادههايشان در تهران باشند!؟ چه نيازي هست دهها هزار پرسنل وزارت نفت و زيرمجموعههاي آن در تهران باشند؟ چه نيازي هست همين تعداد در بخش كشاورزي، بسياري از پرسنل نظامي، بسياري از كساني كه كار واقعيشان در ساير نقاط ايران است و «بايد» در آنجا باشند، در تهران ساكن باشند و مرتب بر جمعيت اين شهر فلكزده بيفزايند؟ چه كسي تاكنون به اين پرسش پاسخ داده و اصلاً چه كسي تاكنون پرسيده كه چرا بايد چنين باشد؟ آيا هيچ سقف و حد و مرزي براي رشد جنونآميز تهران متصور نيست؟
***

بسياري از اين جملات از زبانِ منِ شهرستاني سالهاست به عنوان ضديت با سيستم و تجزيهطلبي تعبير شده است. اگر دلسوزانه در مورد تقسيم امكانات و فدراليسم معقول و نفي سانتراليسم ابلهانه سخن گفته شده، ميبينيم كه امروزه به نفع مركز ودر چهارچوب وحدت و تماميت ارضي ايران بر روالي منطقي و نه شعاري است. تا آن مردمان فقير نشسته بر درياي ثروت خوزستان و هرمزگان و كردستان و سيستان و آذربايجان و ديگر مناطق بيش از اين بر «ستم ملي» تاكيد نكنند.
بگذاريد تهران نفس بكشد. بگذاريد ميليونها نفر از مردم سرگردان و گيجي كه در تهران «فكر ميكنند» دارند زندگي ميكنند به شهر و ديار خودشان برگردند و آنجا را بسازند و حداقل چند روزي درست زندگي كنند. بگذاريد مناطق مختلف ايران خود داراي فرودگاه بينالمللي، گمرك، مراكز اقتصادي، پليس محلي، استاندار محلي، دانشگاه و سهم مديريت محلي و دهها آزاديهايي باشند كه سانتراليسم متعصبانه از آنان دريغ كرده و با اين دوستي خاله خرسه تيشه به ريشهي ميليونها تهراني و ايراني زده است. بسياري از مردم تهران واقعاً دچار اختلالات رواني مزمني هستند كه بسياريشان خود خبر ندارند و به قول آقاي جعفري، آن مسافري كه از خارج آنها را ميبيند بيشتر به آن واقف است.
اينها گفته شده ولي ديگر خيلي دير است. خيلي خيلي دير... و اين وقتي به يك تراژدي تبديل ميشود كه شاهد يك فاجعهي انساني آشكار مانند يك رخداد طبيعي باشيم. يك زلزله شبيه همانها كه هر روزه در توكيو ميآيد كافي است تا اين قصر پرزرق و برق مقوايي و پوسيده را فرو بريزاند. (اين آرزوي منفي را بارها از زبان ساكنين تهران شنيدهام) يا در نوع انساني آن عصيان طبقات پايين اجتماع عليه وضع موجود و نه به خاطر ايمان كه به خاطر نان! صبر كنيد تا جمعيت باز هم بيشتر شود، آن وقت فاجعههايي دردناكتر از كلام را شاهد خواهيم بود. تهران در اين سرنوشت محتوم، محكوم به مرگ است مگر اين كه يك برنامهي بسيار عملي براي تمركززدايي و البته بسيار معجزهگر بتواند از فاجعهي انساني آينده جلوگيري كند.